تبليغاتX
بهرام رادان مرد بدون ادعای هنر سینما

بهرام رادان مرد بدون ادعای هنر سینما

بهرام رادان رو میشه از تک ستارهای سینمایی گفت که اگه جلوی شاهکاراشو نگیرن اسطوره سینمای فردای ایرانه

خیلي از آدم‌ها، چيزهايي دارند كه قدرشان را نمي‌‌دانند، در صورتي كه همه چيز دارند، اما هيچ چيز ندارند. البته اين احساسشان است و به عبارتي ناشكري مي‌كنند و در همين بين، هستند آدم‌هايي كه همه چيز را در داشتن، پول مي‌دانند و سعادت خودشان را در ماديات خلاصه مي‌كنند... اما اين تمام داستان زندگي نيست، چرا كه زندگي تنها در ماديات خلاصه نمي‌شود... اگر از افراد پولدار و مرفه كه متاسفانه بيمار هستند، بپرسيد، چه آرزويي داريد، مي‌گويند فقط سلامتي! سلامتي و سلامتي...

به واقع انسان‌ها، تا زماني كه همه چيزشان رو به راه باشد، شايد كمتر به فكر معنويات باشند، اما همين كه مشكلي در زندگيشان پيش مي‌آيد، آنها تازه به ياد همه چيز مي‌افتند به خصوص زماني كه انسان سلامتي‌اش را از دست مي‌دهد دلش مي‌خواهد تمام ثروتش را بدهد و سلامتي‌اش را دوباره به دست آورد. شايد گفتن و نوشتن اين نوع مطالب چنين حسي را به شما انتقال ندهد، پس بهتر است كه بياييم با چشمانمان اين گونه زندگي‌ها را از نزديك تجسم كنيم. به طور حتم خواهيد پرسيد، چطور؟ آنچه در ادامه مي‌خوانيد و خواهيد ديد اين حس را به شما انتقال خواهد داد كه بهترين نعمت خدادادي، سلامتي است و البته تنها نبودن.                                  

جاده بهشت‌زهرا – كهريزك

حدود 37 سال پيش در سال 1340 عده‌اي خيّر دور هم جمع شدند و مجتمعي كوچك را تاسيس كردند كه نامش كهريزك بود و در اين راه زحمات بانو اشرف قندهاري (بهادرزاده) طي اين سال‌ها بسيار چشمگير بود... او خودش هم فكر نمي‌كرد كه روزي كهريزك به يك مجتمع بزرگ تبديل شود و نام آسايشگاه خيريه كهريزك را به خود بگيرد و با منابع مالي و كمك‌هاي مردمي به حيات خود ادامه دهد. در آسايشگاه بزرگ كهريزك انواع و اقسام افراد ديده مي‌شوند، افرادي كه تنها هستند، افراد بيماري كه بيماري‌هايي چون آلزايمر و ام‌اس دارند بيماران كليوي، معلولين جسمي، افرادي كه فرزندانشان آنها را به حال خود رها كرده‌اند و... و اين آسايشگاه طي اين سال‌ها به همت مديران آن و مددجوياني كه به خاطر عشق به خداوند، عمر خود را در آنجا سپري كردند و هر كدامشان به نوعي تيمارداري كردند. حالا كه پا به كهريزك مي‌گذاري انگار وارد يك شهر شده‌اي، سالن‌هاي ورزشي، آمفي‌تئاتر، بازارچه و...همه و همه در سايه تلاش مديران زحمتكش و مردم در آنجا به وجود آمد، اما يك حس غريب در آنجا به چشم مي‌خورد و آن حس غريب و تنهايي است، با اين‌كه امكانات رفاهي براي همه در نظر گرفته شده است و آنها هر روزشان را در كنار هم سپري مي‌كنند اما تنهايي در آن شهرك كه در وسط بيابان‌هاي اطراف تهران است به خوبي در وجود آدم احساس مي‌شود به خصوص غروب‌هاي كهريزك...

تهران - اول فروردين‌ماه 87

از چند ماه پيش از عيد قرار بر اين شد كه تعدادي از هنرمندان روز اول نوروز را در كهريزك سپري كنند و اين برگرفته از ذهنيت هنرمند خوب كشورمان بهرام رادان بود كه به همراه چند تن از دوستانش تصميم گرفت به كهريزك بروند.

محسن پزشكي مدير روابط عمومي كهريزك مي‌گويد: البته بهرام چند ماه پيش سر زده به كهريزك آمده بود و ساعاتي را در كنار افراد حاضر در آسايشگاه گذرانده بود، او چندي پيش از نوروز به من گفت كه مي‌خواهم لحظه تحويل‌ سال در كنار شما باشم و ما هم با آغوش باز استقبال كرديم، البته به او گفتيم كه اگر مي‌تواند رضا صادقي را هم در اين كار خير شركت دهد.

 رادان پس از صحبت با صادقي متوجه شد كه رضا هم از اين طرح استقبال كرد و قرار بر اين شد كه اين دو هنرمند تحويل سال را در كهريزك بگذرانند...

اتوبان چمران – ساعت 6 صبح

طبق هماهنگي‌هاي به عمل آمده قرار بر اين شد كه رادان و تني چند از دوستان نيكوكارش به همراه رضا صادقي ساعت شش صبح در اتوبان چمران – پل گيشا، دور هم جمع شوند و همه به سوي كهريزك برويم، با توجه به اين‌كه روز اول نوروز خيلي از تهراني‌ها به بهشت زهرا مي‌روند و ترافيك سنگيني در آن منطقه به وجود مي‌آيد، سعي كرديم كه يك ساعت پيش از تحويل سال خودمان را به كهريزك برسانيم. ايران ساعات پاياني سال 86 را مي‌گذراند و تا ساعاتي ديگر وارد سال 87 خواهيم شد... چند اتومبيل پر از لوازم كه هديه‌اي براي ساكنين كهريزك است، هم همراه ماست.

مدير برنامه‌هاي رادان، بازل و همچنين خانم ميري هم به ما ملحق شدند كه جا دارد از زحمات آنان تشكر ويژه‌اي به عمل آوريم. خوشحاليم كه در آن روز دوربين خانواده‌سبز به همراه اين دوستان و هنرمندان بود. پس از طي مسير يك ساعته، به كهريزك مي‌رسيم، آن روز براي كاركنان و همچنين ساكنين كهريزك روز خاصي است، مي‌دانيد چرا؟ به اين خاطر كه همه فكر مي‌كنند با آمدن سال جديد زندگي يكنواختشان عوض مي‌شود... از اين رو به خودشان تلقين مي‌كنند كه خوشحال باشند. اتومبيل‌ها را پارك مي‌كنيم، وارد سالن اصلي محل برگزاري جشن نوروز مي‌شويم، اولين چيزي كه باعث جلب توجه ما مي‌شود، يك سفره هفت‌سين بزرگ شش، هفت متري است، كه با زيبايي هر چه تمام‌تر آراسته شده، همچنين انواع و اقسام شيريني‌ها كه به همت بانوي نيكوكار «شيرين آذربا» و همكارانش تهيه شده است. او از ياران ديرين آسايشگاه كهريزك است... اين بانوي نيكوكار بيش از سي سال، كام معلولان و سالمندان كهريزك و مهمانان آنها را شيرين كرده است و همچنان به اين كار ادامه مي‌دهد. آنها تعدادي سالمند را بر روي صندلي‌هاي سالن نشانده‌اند و حتي خانواده‌هايشان هم به آنها ملحق شده‌اند از طرفي معلولين هم با ويلچرهاي‌شان خود را به سالن برگزاري مراسم تحويل سال رسانده‌اند. تا ساعت هشت و 45 دقيقه يعني نيم ساعت پيش از مراسم تحويل سال، چيزي حدود هزار نفر جمعيت در سالن هستند.

آنها با ديدن بهرام رادان و رضا صادقي خوشحال مي‌شوند و خنده بر لبانشان نقش مي‌بندد. دو، سه نفر هم با پيراهن‌هاي يكسره قرمز و صورت‌هاي سياه، نقش حاجي فيروز را بازي مي‌كنند.

يكي از معلولين هم كه از ناحيه دست معلول است، پشت كيبورد نشسته است و موسيقي مي‌نوازد، لابد مي‌پرسيد چطور؟، با استفاده از يك چوب كه در دهانش است و با حركات سر و صورت، اين چوب را بر روي كليدهاي كيبورد مي‌نوازد و موسيقي دلنشين از بلندگوهاي سالن به گوش مي‌رسد. حاضران در سالن دست مي‌زنند، رضا صادقي از ديدن اين فرد تعجب مي‌كند و خودش را به او مي‌رساند و او را تشويق مي‌كند و به همت او آفرين مي‌فرستد.به طور حتم مي‌دانيد كه رضا صادقي هم در كودكي بيمار شد و از ناحيه پا آسيب ديده است تا جايي كه با عصا راه مي‌رود...

 مراسم با تلاوت قرآن و پخش سرود جمهوري اسلامي ايران، نيم ساعت قبل از تحويل سال آغاز مي‌شود، سپس يك شاعر، دقايقي اشعاري درباره نوروز مي‌خواند و پس از آن يك گروه موسيقي سنتي تا تحويل سال، موسيقي‌هاي شادي اجرا مي‌كنند، زماني كه سال تحويل مي‌شود، همه حاضران در سالن خوشحال هستند. اما هستند افرادي كه در آن لحظات بي‌تفاوت مي‌باشند و آن لحظات است كه اگر از نزديك شاهد آنان باشي، زندگي براي شما نگاه ديگرش را نشان خواهد داد، يا به عبارتي نگاهتان به زندگي عوض مي‌شود.

جواني در گوشه‌اي از سالن بر روي ويلچر به شكل قوز كرده نشسته، مي‌گويند سال‌هاست كه به همين شكل باقي مانده و نمي‌تواند حركت كند، بهرام رادان خودش را به او مي‌رساند و عيد را به او تبريك مي‌گويد وي از ديدن بهرام خوشحال مي‌شود و خودش را در آغوش او جا مي‌دهد. جواني 28 ساله در گوشه‌اي ديگر از سالن بر روي ويلچر نشسته است، انگار زندگي برايش معنايي ندارد، مي‌‌گويند آلزايمر گرفته و چيزي را به ياد نمي‌آورد، او تنها 28 سال سن دارد، در گوشه‌اي ديگر چشمم به دو نفر ديگر برمي‌خورد كه آنها هم از ام‌اس رنج مي‌برند، هر دوي‌شان جوان هستند، يكي 23 ساله و ديگري 25 ساله...

زماني كه آنها را مي‌بيني به واقع تمام تجملات اين زندگي مادي براي آدم بي‌معني مي‌شود، آخر چرا؟ چه حكمتي است كه بايد اين گونه باشند، آنها تنها جمعيتي را مي‌بينند كه به اين ور و آن ور مي‌روند، عده‌اي كه در حال دست زدن هستند، اما نمي‌توانند تفاوتي را احساس كنند، زندگي براي آنان تاريك است، خداوند شفايشان بدهد.

پيرمردي در كنار در ورودي اصلي سالن است، به او مي‌گويم، چرا داخل نمي‌نشينيد، مي‌گويد دلم هواي فرزندانم را كرده است، هفت سالي است كه آنان را نديده‌ام نمي‌دانم چه كار مي‌كنند راستي يك عكس از من بگير و داخل مجله بنداز... او خانواده‌سبز را خوب مي‌شناسد، چرا كه سال‌هاست نشريه‌مان به كهريزك مي‌رود تا اوقات فراغت سالمندان را در آنجا پر كند، عكسش را مي‌گيرم، لبخندي تحويل مي‌دهد به من مي‌گويد: جوان! مي‌داني درد من چيست؟ مي‌گويم: بيماري؟ مي‌گويد: نه. من تنهام... چند سال پيش كه فرزندانم به خارج رفتند، تنهايي اذيتم مي‌كرد، از اين رو به اينجا آمدم تا ديگر تنها نباشم، پشت سرت را نگاه كن، اون آقا رو ببين او هم مثل من تنهاست، اين تنهايي سرانجام ما را بيمار مي‌كند، آن گاه قطراتي اشك از چشمانش جاري مي‌شود. دلم برايش مي‌سوزد، مي‌گويد جوان قدر جوانيت و سلامتي‌ات را بدان كه غير از اين دو همه چيز اين دنيا فاني است. دوباره مي‌گويد: عكسم را مي‌اندازي. مي‌گويم خيالت راحت باشد.

بانو بهادرزاده و پس از او محمدرضا صوفي‌نژاد مدير كهريزك و سپس محسن پزشكي مدير روابط عمومي كهريزك دقايقي پاي تريبون مي‌روند و از فعاليت‌هاي كهريزك مي‌گويند. پزشكي در گوشه‌اي از گفته‌هايش مي‌گويد، هزينه سالانه كهريزك چيزي حدود هشت ميليارد تا نه ميليارد تومان است كه كمك‌هاي مردمي باعث شده ما همچنان بر روي پاي خود بايستيم، سپس آنتراكي داده مي‌شود و از مهمانان پذيرايي مي‌شود، در همين فاصله رادان و صادقي به داخل جمعيت مي‌روند و با آنان تصاوير يادگاري مي‌گيرند.

در اين فاصله به ياد گفته‌هاي مديريت كهريزك صوفي‌نژاد مي‌افتم كه در پايان گفته‌هايش مي‌گفت: و خلاصه كلام اين‌كه، در اين لحظات حساس، خداوند سبحان ما را توفيق خدمت به پدران و مادران عزيزي عنايت فرموده كه در اين وادي ايمن و آسوده كسي را ندارند جز شما، پس با اين نعمات الهي با خوشرويي و متانت برخورد كنيد كه اجري مضاعف داشته و داريد. اگرچه من و تو نه براي گرفتن پاداش بلكه صرفا براي نفس خدمت، خدمتگزار جامعه بزرگ كهريزك بوده و خواهيم بود كه پاداشي بس بزرگ دارد.بنابراين، زيباترين گل‌هاي دنيا را تقديم شما و كاركنان زحمتكش آسايشگاه كرده، نوروزتان را صميمانه شادباش گفته و آرزومندم لحظه‌ها، تكرار حضور براي تامين رفاه، آسايش و امنيت شما عزيزان بوده باشد و اما سفارش به اعضاي محترم خانواده بزرگ كهريزك، اين‌كه در مقابل خدمات كاركنان زحمتكش و خادمان آسايشگاه صبر و خويشتن‌دار باشيد، روح شكيبايي، تحمل و صبر پيشه كنيد و قدرشناس زحمات آنان باشيد.بانو بهادرزاده هم مي‌گفت: در اين لحظات مي‌انديشم كه چگونه عشق به خدمت در اين مكان در وجود هزاران نيكوكار ريشه دواند كه به راستي در اين 36 سال هيچ نفسي، بي‌انديشه آنجا روا نبود و هيچ بهاري زيباتر از بهار كهريزك معني نمي‌يافت.

نوروز 1387 از راه رسيد و آسايشگاه كهريزك با افتخار به عرصه 37 سالگي خويش قدم مي‌نهد.
 
يكي از دوستان بهرام رادان كه تاجر فرش است، فرش‌هاي نفيسي را به كهريزك اهدا مي‌كند، خود رادان هم كمك‌هاي زيادي به همراه دوستانش به كهريزك مي‌كند، براي مثال صدها مسواك برقي كه يك قلم از كمك‌هاي او بود به كهريزك اهدا مي‌كند، رضا صادقي كه به جز خوانندگي، مديريت رستوران بلك‌شاپ را در خيابان شيخ بهايي تهران برعهده دارد، كمك نقدي مي‌كند. با هرمز شجاعي‌مهر تماس مي‌گيريم كه مبلغ اهدايي خانواده‌سبز را از او بپرسيم، اما به خاطر حضور در «جام‌جم» گوشي همراهش خاموش است، از اين رو با سردبير خانواده‌سبز مهدي اسماعيل‌تبار تماس مي‌گيريم و او هم از پشت تلفن به ما مي‌گويد كه خانواده‌سبز هم مبلغ ...ميليون تومان به كهريزك كمك مي‌كند، پزشكي از حاضران در سالن مي‌خواهد كه تشويق كنند... حالا ديگر همه خوشحاليم، كمك‌هاي زيادي از سوي چند شركت توليدي بهرام رادان، رضا صادقي و مجله خانواده‌سبز در اولين ساعات سال 87 براي اين آسايشگاه خيريه جمع شده است.

«مادام ناديا» هم لبخند مي‌زند، او كه مسيحي است سال‌هاست كه عمر خود را صرف كمك به اين آسايشگاه كرده و خوشحال است كه در اولين ساعات تحويل سال، هنرمندان ايراني به كمك كهريزك شتافتند. اميدواريم اين روند همچنان ادامه داشته باشد و هنرمندان كشورمان از اين گونه كارهاي خير انجام بدهند...

پس از اين مراسم رادان دقايقي براي حاضران در سالن صحبت كرد و از حس قلبي‌اش براي آنان گفت، سپس رضا صادقي آمد و پس از دقايقي صحبت، سه ترانه هم اجرا كرد كه با استقبال شديدي مواجه شد.كم‌كم در نزديكي‌هاي شهر بوي سبزي‌پلو با ماهي در سالن پيچيده شد، چرا كه آشپزخانه پشت سالن بود. رادان و صادقي و دوستانشان تصميم مي‌گيرند كه بروند، اما همين بيرون رفتن از سالن و نشستن در اتومبيل، نيم ساعتي طول مي‌كشد، چرا كه به همه سالمندان و معلولين سر مي‌زنند و از آنان خداحافظي مي‌كنند... اما از آنجا كه خانواده عده‌اي از اين عزيزان در سالن بودند، با گوشي‌هاي همراهشان شروع كردند به گرفتن عكس يادگاري...

كهريزك - 12 ظهر

سوار اتومبيل‌هايمان شده‌ايم و عازم تهرانيم - در ترافيك سنگيني گير كرده‌ايم، همان طور كه گفتم روز اول عيد بهشت‌زهرا بسيار شلوغ مي‌شود. در آن ترافيك سنگين كاري نداريم بكنيم، جز اين‌كه از دور بهشت‌زهرا را ببينيم.

در اين فكرم كه اين همه در زندگي روز‌مره‌مان بالا و پايين مي‌پريم، اما عاقبت، مقصد نهايي همين زمين‌هاي خاكي در جنوب تهران است (البته براي ما كه در تهران ساكن هستيم)...

به فكر تنهايي ساكنين كهريزك هستم، با اين كه برايشان اقداماتي انجام گرفته كه روحيه‌شان عوض شود، اما درد مشترك همه‌شان تنهايي است. به ياد آن جوان كم سن و سال، «ام اس» گرفته مي‌افتم كه آرزو دارد ساعاتي به زندگي برگردد، به ياد آن نابينايي مي‌افتم كه دوست داشت تنها يك دقيقه، يك دقيقه آن هم لحظه تحويل سال چشمانش باز شود و همان يك دقيقه شور و حال را ببيند، به ياد آن پيرزني مي‌افتم كه با تخت مخصوصي او را به سالن مي‌آورند تا شايد لحظه‌اي روحيه‌اش عوض شود، آن وقت ما آدم‌ها، همه چيز داريم، حالا كمي بيشتر، عده‌اي خيلي بيشتر و عده‌اي كمتر، آن گاه قدر يكديگر را نمي‌دانيم، اي كاش با خواندن اين مطلب شما هم سري به كهريزك مي‌زديد تا درد مشترك افراد آنجا را ببينيد، افرادي كه به همت و تلاش موسسين كهريزك روزگار خوبي را پشت سر مي‌گذرانند، اما آرزوي همه آنها يك چيز است، سلامتي و فقط سلامتي و دوري از تنهايي.

گل بنفشه

 

گل بنفشه، اگرچه گلي بهاري است و با بهار مي‌آيد، ولي با بهار نمي‌رود. خيلي‌هايشان سرسخت و به قولي: جان سخت هستند و در تمام مدت بهار و تابستان گل مي‌دهند و رشد مي‌كنند و چشم شما را به جمال زيبايشان روشن. من، حتي شايد خود شما هم در ميانه پاييز و سرما نيز آنها را سرزنده و پر گل ديده‌ايم و از اين تماشا دو احساس داشته‌ايم؛ يكي: آمدن آنها و نشستن‌شان در باغچه و گل دادنشان كه رهاورد بهار و سرزندگي است و ديگري سرمازدگي و پژمردگي و بعد هم نابودي‌شان كه هر دو مورد درس زندگي است، كه: آشنايي يك حادثه است و جدايي يك قانون.

نيمه اول اسفند بود، ولي هوا بهاري بهاري بود. تو حياط نيمه آفتابي آسايشگاه، سالمندان زن و مرد با ويلچر يا واكر يا با پاهاي لرزانشان چشم به در آسايشگاه داشتند و باغبان‌ها با شور و شوق تمام در حال نشاندن نشاهاي بنفشه‌ها روي زمين‌هاي تازه نفس كشيده بودند. ديدن آن صحنه‌ها، اگرچه شادي‌آور بود اما غم هم به دلم آورد. نمي‌دانم چرا بي‌خودي با خودم زمزمه كردم كه: «بهار با بنفشه مي‌آيد و نوروز با بهار...»زماني كه چشم به چشم بعضي از سالمندان دوختم، حسرت و غربت در آنها موج مي‌زد. آيا آنها هم هر بهار در خانه‌هاشان بنفشه مي‌كاشتند؟ آيا آنها هم نام فرزندانشان را بنفشه گذاشته بودند؟ نمي‌دانم چرا حسرت به دلي آنها را تا ته وجودم حس كردم و شوق دوران كودكي‌ام را از ياد بردم، شما مي‌دانيد چرا؟ حالا بنفشه‌هايشان كجا هستند و اينها كجا؟ از كنار يكي‌شان كه رد شدم، مرد سالمندي بود كه به سختي با واكرش راه مي‌رفت، آرام گفتم: «سلام پدر! عيد شما مبارك».نگاهم كرد؛ از آن نگاه‌هايي كه تو مي‌داني و من. زمزمه‌اي كرد كه نفهميدم چه گفت. انگاري گفت: «اي بابا! دل خوش سيري چنده؟» و حسرتي به دلم گذاشت كه نگو و نپرس.

شماره حساب‌هاي آسايشگاه

افرادي كه دوست دارند در امر خير كمك به آسايشگاه خيريه كهريزك سهيم باشند، مي‌‌توانند كمك‌هاي نقدي خود را اينچنين ارسال كنند:

  حساب جاري 700 بانك صادرات، شعبه باقرشهر، كد شعبه 1248 (آسايشگاه شماره 1)

  حساب جاري 42215 بانك ملي، شعبه استاد نجات‌الهي، كد شعبه 452 (آسايشگاه شماره 1)

  حساب جاري 4404 بانك ملي، شعبه اسكان، كد شعبه 271 (آسايشگاه شماره 2 – مهرشهر كرج)

در كهريزك چه مي‌‌گذرد؟

 

مجتمع خيريه كهريزك 37 سال پيش با همت دكتر محمدرضا حكيم‌زاده و با نيتي پاك‌تر از همت، در مساحتي حدود هزار متر مربع و نگهداري كمتر از ده نفر سالمند نيازمند، فعاليت خود را شروع كرد.

امروزه در فضايي به وسعت 420 هزار متر مربع، با زيربناي 160 هزار مترمربع، هزار نفر نيروي كاري موظف و دو هزار نفر بانوي نيكوكار و ديگر نيكوكاران در خدمت 1800 معلول، سالمند و بيمار مبتلا به ام.اس مي‌‌باشند.

تمام تلاش مسئولان آسايشگاه كهريزك اين است كه به معلولان و سالمندان براساس برنامه‌ريزي‌هاي منظم با در نظر گرفتن شرايط جسمي، روحي و سني خود از تخت‌ها جدا شده و لحظه‌هايي را در كارگاه‌هاي توانبخشي و يا كلاس‌هاي مختلف فرهنگي شركت كنند. مثل كارگاه‌هاي كاردرماني عبارتند از: بافندگي با ماشين و دست، گلدوزي، گلسازي، منجوق‌دوزي، مكرومه‌بافي، قالي‌بافي، خياطي، سفالگري، نقاشي، معرق، قلمزني، تكه‌دوزي، كفاشي، سراجي، توربافي، شمع‌سازي و مونتاژ قطعات الكترونيكي.

كلاس‌هاي فرهنگي كه عبارتند از: سوادآموزي از مقطع ابتدايي تا سطح عالي، قرائت و حفظ قرآن، زبان انگليسي، خط، نقاشي، تئاتر، سرود و موسيقي، كامپيوتر و آموزش خط بريل براي نابينايان و...

درمانگاه دكتر حكيم‌زاده

جداي از ساكنان هميشگي مجموعه كهريزك، تمامي مراجعه‌كنندگان خارج از آسايشگاه نيز مي‌‌توانند از امكانات بهداشتي درماني مهيا شده با بخش‌هاي فعال داخلي، ارتوپدي، اورولوژي، چشم‌پزشكي، مامايي و زنان، طب فيزيكي، قلب، پوست، دندانپزشكي، اورژانس، اتاق‌هاي عمل سرپايي و داروخانه استفاده ‌كنند.

شهرك‌هاي مسكوني

 شهرك گلها با 54 واحد مسكوني براي كاركنان آسايشگاه.

 شهرك اميد با 20 واحد مسكوني براي اسكان سالمندان نيكوكار.

 شهرك اميد با 25 واحد مسكوني براي اسكان زوج‌هاي معلول جوان.

     

همچنين يكي از اساسي‌ترين برنامه‌هاي فوق‌العاده آسايشگاه، ورزش معلولان، سالمندان و كاركنان است كه شركت در مسابقه‌هاي مختلف و كسب مقام‌هاي گوناگون به ويژه عضويت تعدادي از معلولان در تيم‌هاي ملي نيز از دستاوردهاي ورزشي كهريزك است.

 بخش ام.اس: نخستين بخش تخصصي ام.اس در كشور با هدف نگهداري، پژوهش و تحقيق براي معلولان مبتلا به بيماري ام.اس با ظرفيت 120 تخت از سال 1385 به بهره‌برداري رسيد.

همچنين بايد به مجتمع درماني تخصصي جوادالائمه (ع) اشاره داشت.

و در ضمن به پروژه‌هاي در دست اقدام از جمله مركز پژوهش و تحقيق براي كاهش معلوليت‌ها و از بين بردن اشكالات موجود در سالم‌سازي دوره سالمندي و مركز مراقبت‌هاي روزانه سالمند، سالن توجيهي و سالن گنجينه يادمان ياران اشاره داشت و طي اين سال‌ها نبايد از نقش گروه بانوان نيكوكار هم غافل بود.

يك روز قهرمان آسيا بود

محمود دادآفرين 48 سال بيشتر نداره، تو نگاه اول فكر كردم كه اون واقعا يه پيرمرده، آخه 48 سال، سني نيست كه آدم اين‌قدر پير و از كارافتاده بشه. اما وقتي بيماري سراغ آدم بياد و دست از سرش بر نداره، خيلي زود پير و از پا افتاده مي‌كنه.

وقتي با آقا محمود جوون زود پير شده اين قصه كه حالا بخش صنوبر خونه اون شده از بيماري و گذشته‌اش پرسيدم، در جواب گفت كه دكترم مي‌گفت از هر پنجاه هزار نفر، يك نفر ممكنه به اين بيماري دچار بشه. از اقبال بد، من جزو اون يك نفرهاي بخت برگشته بودم. موقع نوجووني و جووني سري بين سرها داشتم. كشتي‌گير بودم و مقام‌هاي اولي كشوري و آسيايي به دست مي‌‌آوردم. تو زندگي كم و بيش به اندازه خودم درآمد داشتم و از زندگي راضي بودم اما يه دفعه همه چيز به هم ريخت و من ايني شدم كه الان مي‌بينيد.

توي اون گذشته‌هاي نه چندان دور، چه‌ها ديده و چه‌ها كشيده. از دنياي كوتاه قهرماني‌اش باخبر بشيم و برسيم به الانش؛ زندگي در كهريزك. خانه‌اي كه در دل خود همه جور نيازمندنگه‌داري رو نگه‌داري مي‌كنه و شايد به جرات بشه گفت كهريزك آخرين چاره و آخرين پناهگاه براي خيلي از كساني كه به دليل بيماري و گرفتاري به بن‌بست رسيدن، است. حالا به كهريزك پناه آوردن تا مابقي عمر رو در اين خونه بزرگ سپري كنن.

من براي اولين بار در مسابقات باشگاه‌هاي تهران در حالي كه 14 سال سن داشتم در گروه نوجوانان شركت كردم. همه حريفان را بردم تا هم اول شوم و هم مجوز شركت در مسابقات نمايشي كشور را به دست آورم. سالي ديگر گذشت. اين بار پا را از تهران فراتر گذاشتم و به عنوان نماينده تهران در مسابقات قهرماني كشور شركت كردم. يادم است در آن دوره، هفده كشتي گرفتم و همه حريفان را بردم و شدم قهرمان كشور. براي هر تازه‌كاري، قهرماني كشور اوج آرزوهاي اوست و من به اين مهم رسيده بودم. حالا از اين به بعد به بالاترها هم فكر مي‌كردم. حالا به اردوي تيم ملي نوجوانان هم دعوت شده بودم. يك سال تمام همراه با اعضاي تيم تمرين كرديم تا آماده عزيمت به مسابقات قهرماني آسيا كه در كشور عراق انجام مي‌شد، شويم. با تمرينات مرتب و اراده‌اي كه در خود سراغ داشتم، مطمئن بودم كه مي‌توانم روي سكو بروم. همين طور هم شد و من يكي پس از ديگري حريفانم را شكست دادم و در آخرين مسابقه به عنوان فرد پيروز دستم بالا رفت. حالا در سن 16 سالگي، نفر اول آسيا شده بودم. وقتي روي سكوي نفر اول رفتم و مدال طلا گرفتم، در پوست خود نمي‌گنجيدم. همه سالن را مي‌ديدم كه براي اول شدن من دست مي‌زنند ومن در همان لحظات به فكر تكرار قهرماني در سال‌هاي آينده بودم. موقع بازگشت به كشور در فرودگاه مهرآباد همه خانواده به استقبالم آمده بودند. احساس غرور عجيبي داشتم. وقتي با مادرم روبه‌رو شدم و او در حالي كه صورتم را مي‌بوسيد و مرتب مي‌گفت: آفرين پسرم، غرورم دو چندان شد. بچه‌هاي محل، كوچه و دم در منزلمان را چراغاني كرده بودند. سر كوچه كه از ماشين پياده شدم همه بچه محل‌ها دورم را گرفتند. روي دوش بچه محل‌ها تا دم در خانه رفتم و من در حالي كه از همه آنها تشكر مي‌كردم وارد خانه شدم. آن شب واقعا شب به يادماندني بود. مادر برايم اسپند دود مي‌كرد و خواهر و برادرها از اوضاع و احوال كشتي و قهرماني مي‌پرسيدند و من تا پاسي از شب برايشان مي‌گفتم كه چه كردم و چه‌ها كه گذشت. آن شب تا نزديكي‌هاي صبح نخوابيدم. در روياها مي‌ديدم كه دارم از روي سكوهاي برتر جهاني و المپيك بالا مي‌روم و نام و نشان خود را در همه مطبوعات داخلي و خارجي مي‌بينم. جالب‌تر آنكه فرداي آن روز در مجله كاپ صفحه پنجم دو تا عكس بزرگ از من چاپ شده بود، يكي زماني بود كه داشتم حريف فينالم را فيتيله‌‌پيچ مي‌كردم و ديگري زماني كه روي سكوي اول قهرماني ايستاده بودم و با تيتر درشت نوشته شده بود: «نام پهلوان جسور را براي عضويت در تيم ملي بزرگسالان ايران به خاطر داشته باشيد.»آقا محمود كه دل پري از دورگردون و چرخ‌فلك داشت، گفت: «بيماري، جووني و زندگيمو به باد داد. طفلك پسرم عليرضا خيلي زود بيمار شد و در سن هفت سالگي از دنيا رفت. من هم به گوشه‌اي پناه بردم تا روز و شب را بگذرانم. چند سالي به همين منوال گذشت تا حسابي از دست و پا افتادم. بدون كمك ديگران حتي نمي‌توانستم راه بروم. مرتب دوا و درمان، اما فايده‌اي نداشت. به آخر خط رسيده بودم. اميدي براي ادامه زندگي نداشتم تا بالاخره اومدم اينجا. حالا بايد از اين به بعد اينجا زندگي كنم. همين جا دوا و درمان بشم و بقيه عمر رو هم همين جا بمونم. هيچ كس دلش نمي‌ خواد اين جوري زندگيش از هم بپاشه اما خوب سرنوشت من هم اين طوري بوده و كاريش هم نميشه كرد. سهم من هم از زندگي همين قدر بوده، هميني كه گفتم و بس».
پژمان کرد محله(خانواده سبز)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:23 توسط علی سنتوری |


 

 سلام امروز یه مصاحبه با بهرام رادان تو سایته سینمای ما خوندم جالب بود چون جدید جدید بود 

تاریخش ماله دیروزه امیدوارم لذت ببرید

                            

یادته بهرام اون روزی که همدیگر رو سر صحنه سنتوری دیدیم؟ بعد تو گفتی شخصیت علی سنتوری رو از ‏طریق دقت روی حرکات و اداهای خود داریوش مهرجویی داری بازی می کنی‎.‎‏ اون موقع هنوز فیلمبرداری ‏بعضی صحنه ها باقی مونده بود...‏
آره. ولی منظورم حرکات خود مهرجویی نبود. بیش تر منظورم اون بازی بود که مهرجویی سر صحنه انجام می داد تا ایده ‏هاش رو به من منتقل کنه.‏
  ولی مثلا عزت ا... انتظامی را ببین. انگار واقعا همین کار را کرده. یعنی بخش مهمی از شخصیتی رو که در ‏فیلم های مهرجویی بازی می کنه، انگار بر اساس رفتار و ادای خود مهرجویی ساخته. ‏
  آره خب. ببین، مهرجویی آدم خیلی بزرگیه...‏


  بازی در نقش یه معتاد، هم یه فرصته و هم گرفتاری های خاص خودش رو داره. یه فرصته چون بین مردم ‏دیده می شه، اما گرفتاری اش اینه که قبل از تو خیلیا بازی کردن و توی چنین نقشی، موفق هم بودن. حالا ‏تو باید جوری بازی کنی که برای ملت تکراری نشه...‏

  آخه دو جور معتاد داریم. معتادای این روزا با قدیمیا فرق می کنن. این مقایسه بیشتر توی "شمعی در باد" ذهن ام رو ‏مشغول کرده بود.در شمعی در باد نوعی نقش معتاد بود که نظیرش کمتر دیده شده بود.چون ماده مصرفی اون معتاد تازه ‏شناخته شده بود اما علی سنتوری ، بیشتر معتادی بود که برای اکثریت مردم به نوعی آشنا و قدیمی بود. از طرف دیگر ‏وقتی توی فیلمی از داریوش مهرجویی بازی می کنی، همه چی فرق می کنه. یادم هست در جلسات تمرین، من اون ‏چیزی که بلد بودم رو انجام می دادم. بعد حواس ام به مهرجویی بود که به کدوما واکنش نشون می ده . سعی می کردم ‏اون بخش هایی رو که مهرجویی نسبت به اش واکنش مثبت داشت، جدی تر بگیرم. اما این مال یکی دو هفته اول ‏تمرین بود. بعدش راهنمایی های مهرجویی، در حد یک جور روتوش به نظر می رسید. افتاده بودیم روی غلتک. مثلا ‏صحنه ای که علی توی خونه اش نشسته و پدرش وارد می شه. این صحنه رو من می خواستم با اغراق کمتری بازی کنم، ‏اما مهرجویی از من بیش تر می خواست به نظرم کمی هم تیپ سازی شد. ولی توی تمرین تشویق ام می کرد و بالاخره ‏همان هم اجرا شد. ‏

  این که درباره این صحنه می گی، همون چیزیه که در یک دید کلی، درباره همه حضورت در "سنتوری" هم ‏می شه گفت. به عنوان یک بازیگر، یک جور از خودگذشتگی برای حضور تو در این فیلم می شه تصور کرد. ‏نه این که فقط حاضر بشی چهره ات رو زشت کنی یا این که لباسای ضایع بپوشی. نه. از این ها مهم تر انگار ‏حاضر شدی به عنوان یک بازیگر جوون با تجربه های در حال گسترش، به خاطر این فیلم و فیلمسازش، از یه ‏سری مرزها و حدها رد بشی...‏

  این البته فقط مربوط به داریوش مهرجویی نیست. سر فیلم مثلا سعید سهیلی هم من خودم رو کاملا در اختیار فیلمساز ‏قرار می دم. بقیه اش بستگی به اون داره. مهرجویی تونست از من کار بکشه. مثلا "بادبادک باز" رو که دیدم به نظرم ‏رسید که همایون ارشادی می تونه بازیگر خوبی بشه. چرا همیشه فکر می کردیم یه نابازیگره؟ او سربلندترین بازیگر فیلم ‏مارک فورستر است. کتاب اش (بادبادک باز) رو قبلا خونده بودم. همایون نزدیک ترین اجرا به شخصیتی بود که توی ‏خیال خودم از این نقش موقع خوندن کتاب ساخته بودم. این رو هم به ات بگم که هیچ بازیگری نمی ره تا فیلم بد بازی ‏کنه. روز اول با کمال حسن نیت می ره سر صحنه و تازه بعد از اونه که کم کم می فهمه طرف کارگردان اش، چند مرده ‏حلاجه و چه قدر بارشه. روز اولی که من سر یه پروژه می رم ، پاکت رنگ ام رو باز می کنم و موجودی ام از طیف های ‏مختلف تواناییم رو نشون اش می دم. از این به بعد کارگردانه که کژی های من رو کنترل می کنه و یادم می آره که ازم ‏چی می خواد. و من یاد میگیرم که که فیلمسازم چه توقعی ازم داره. چی می خواد و در چه حد می خواد. مرحله ‏روتوش از این جا به بعده که شروع می شه. ‏

  خب، حالا درباره مهرجویی اوضاع و احوال چه جوری بود؟

  مشخصه مهرجویی اینه که از اون دست روشنفکراییه که به شدت روشنفکر نبودن رو بازی می کنه. با هوشمندی هم این ‏کارو رو انجام می ده. چون از یک ثروت خدادادی به اسم هوش برخورداره و پشت اش گرمه. به همین خاطر هم هست ‏که هر کاری می کنه، هر فیلمی که می سازه، مردم خوششون می آد. شاید چون مردم اش رو خیلی خوب می شناسه. ‏می دونی که مهرجویی سال ها خارج از ایران زندگی کرده. از طبقه روشنفکری خاصی می آد. اما به نظرم ایرونی ترین ‏فیلمسازه بعد از علی حاتمی. مهرجویی اون چیزایی رو از این مردم و مملکت اش خوب می شناسه که ظاهرا هیچ وقت ‏باهاشون دم خور نبوده و مستقیم تجربه شون نکرده. مثلا ببین در مهمان مامان چطور با آدام و رسوم مردم جنوب شهر ‏آشناس. اون هم کسی که بعید می دونم هیچ وقت دو زانو پای سفره نشسته باشه. ‏

  به نظرت رسیده که این چیزا، این واکنش و شناخت، غریزیه یا از روی مطالعه و شناخت به شون رسیده؟
  هر دو تاش. همین قصه "سنتوری" رو بخون. فیلم رو فراموش کن. قصه اش رو بخون. اصلا انگار نه انگار که فیلم مهمی ‏قراره از توش بیرون بیاد. اما مهرجویی از اون یه فیلم حیرت انگیز بیرون می کشه. سر صحنه هم فکر نکن کار خاصی می ‏کنه. فقط حواس اش به همه چی هست. یادمه سر "سنتوری"، فیلم مشاور اعتیاد داشت. اما مهرجویی تصمیم خودش رو ‏می گرفت. مثلا می گفت از این حالت، این قدرش رو می خوام. طرف هم هر چی داد می زد که این جوری واقعی نیست، ‏مهرجویی زیر بار نمی رفت ما هم حرف کارگردان رو گوش می کردیم. نتیجه اش رو هم دیدین. حق با مهرجویی بود. ‏

  اصلا این ماجرای آشنایی تو و مهرجویی و ارتباط ات با پروژه از کجا شروع شد؟

  ارتباطی نداشتیم. به جز گپ کوتاهی سر پروژه میهمان مامان. خبر رسید که آقای مهرجویی برای پروژه جدیدش دنبال ‏یک بازیگر جوان می گرده ولی هیچ کس به خاطرش با ما تماس نگرفت. همکاران نزدیکم تعجب زده بودن و می گفتن ‏همه بازیگرای سینما رفتن و تست دادن. تو چطور نرفتی؟ از این ماجرا حدود یه سال گذشت. تا این که یه روز که رفته ‏بودم سر پروژه "خون بازی"، خواهر آقای مهرجویی، خانم ژیلا مهرجویی رو دیدم. ایشون از دیدن من متعجب شد چون ‏گویا بعضی از دوستان گفته بودند که من سفر هستم و به این زودی ها هم بر نمیگردم!! به هر حال پس از چند روز ‏محمدرضا شریفی نیا بود که تماس گرفت و به ام گفت برم دفتر و تست بدم. رفتم اون جا و اون موقع گریم شدم که ‏مهرجویی وارد شد و گفت همین خوبه و عکس بگیرین و ........‏

  یه نکته درباره مهرجویی وجود داره، خودش هم به نظرم توی برخوردای روزمره به این تلقی دامن می زنه، که ‏خیلی گیج و حواس پرته و حواس اش به اتفاقایی که دور و برش می افته نیست. واقعا این جوریه؟
  خب، حواس اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلا خیلی از وقت ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او همه چیز رو میشنفه؛ اما کاملا بی تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می کنه.‏

  سر صحنه اوضاع چه طور بود؟ خوش می گذشت؟

  نمی دونم منظورت از خوش گذشتن چیه. فقط این رو می دونم که توی هفتاد روزی که برای فیلمبرداری می رفتیم سر ‏لوکیشن های مختلف؛ من سرحال و پر انرژی باقی موندم. این قدر علی سنتوری رو دوست داشتم و محیط و آدمای سر ‏کار رو دوست داشتم که هر روز صبح با کمال میل می رفتم سر کار. به نظرم همین جو فوق العاده پشت صحنه بود که ‏توی فیلم اثر خودش رو گذاشت. ‏

  این نکته خیلی جالبیه. سنتوری یه فیلمه درباره یه آدم درب و داغون در یه محیط درب و داغون تر، اما ‏عوض این که فیلم مفلوکی باشه، اتفاقا موجود خیلی سرحالیه. مهمه این خیلی. حالا هم که می گی همین ‏فضای سرحال پشت صحنه هم وجود داشته...‏

  آره. به جز صحنه های مربوط به خراب آباد...‏

  اتفاقا اون موقع خودم سر صحنه بودم. با معتادای واقعی و فضاهای واقعی. آزار دهنده بود واقعا. ‏

  آستانه تحملمون درباره سختی های کار خیلی بالا بود چون مثل یه خونواده بودیم. کارمون راندمان بالایی داشت. یعنی ‏از فرصت کم، نهایت استفاده رو می کردیم و این عالی بود. باعث می شد انرژی مون حفظ بشه و فرسوده نشیم. ‏

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  ترجیح می دی کارگردان بیش تر روی همون برداشت اول حساب کنه یا هر نما رو چند بار بگیره؟ بعضیا ‏اعتقاد دارن برای یه بازیگر، بهترین اجرا، مال همون برداشت اوله. ‏

  برای من هم این جوریه. ولی به شرطی که قبل اش متن رو خونده باشم، حسابی تمرین کرده باشم. مهرجویی هم به من ‏گیر نمی داد. گیرش بیش تر به بازیگرای نقشای فرعی بود. اونم به خاطر جزئیاتی که گاهی وقتا ما اصلا متوجه اش نمی ‏شدیم. ‏

  نمی ترسیدی که با این نورها و رنگ ها و آوازها، با این داستانی که ظاهرا پیش از این بارها گفته شده، ‏محصول نهایی چیز مبتذل و پیش پا افتاده ای از آب دربیاد؟ ‏

  اصلا. اعتقادی که گروه به کارگردان داشت، خیلی خیلی بیشتر از این حرف ها بود. اگه مهرجویی می گفت دایره زنگی ‏بردارین و توی خیابون بچرخین، بازم این کارو می کردیم. من سر کار کارگردان های نامی و مشهور دیگه ای هم بودم. ‏دیدم که گروه پشت دوربین گاهی حتی پروژه رو مسخره می کنن. قبول اش ندارن. اما در مورد آقای مهرجویی اصلا این ‏طوری نبود. همه به شون ایمان کامل داشتن. کسی چنین اجازه ای به خودش نمی داد.‏

  اولین نمایی که گرفتین، کدوم یکی بود؟ ‏

  همون نمای اولی که توی فیلم هم می بینین. وقتی علی سنتوری از پله های مترو می آد بالا. ‏

  نمای ساده و البته خیلی خوبیه. تعریف می کنی که اون روز چه اتفاقی افتاد؟

  روز اول بود و زیاد با گروه اخت نبودم. نشسته بودم زیر سایه درختی اون اطراف که مهرجویی اومد سراغ ام. یه سوال و ‏جوابی بین ما رد و بدل شد و بعدش رفت. از اون لحظه یه دفعه احساس کردم صد ساله که آقای مهرجویی رو می ‏شناسم. ‏

  اون سوال و جواب چی بود؟

  نمی تونم بگم.!! ‏

  ای داد بی داد. یه ساعت دنبال اون لحظه پیوند بین شما می گردم و حالا می گی نمی تونم بگم؟!خب بیا ‏مسیر گفت و گو رو عوض کنیم. درباره یه سری اتفاق ها حرف بزنیم. چیزایی که به نظرم توی ذهن کاربرهای ‏سایت "سینمای ما" وجود داره و فرصت خوبیه تا به شون جواب بدی. مثلا این که چطور سنتور زدن یاد ‏گرفتی. اصلا همه نماهای سنتور زدن مال خودته؟

  اون نماهایی که فقط دو دست تو کادره، اونا پلان های کامکاره. بقیه اش هم که طبعا کار خودمه. بیست و سه روز قبل ‏از آغاز فیلمبرداری، مشخص شد که علی سنتوری من ام. یعنی تا شروع کار، فقط 23 روز وقت داشتم. هیچی هم از ‏سنتور نمی دونستم. تقریبا ده جلسه رفتم کلاس سنتور. اون جا فقط به ام یاد می دادن که مضراب توی دستهام رو چه ‏جوری نگه دارم و کجای سنتور، چه صدایی می ده. در تمام مدت فیلمبرداری هم به جز قطعه زخم زبون هیچ کدوم از ‏آهنگ ها آماده نبود که تمرین شون کنم. همه شون شب قبل از فیلمبرداری صحنه مربوط به خودشون، به دست من می ‏رسیدن! اون وقت از آقای کامکار موقع نواختن این قطعه ها تصویربرداری می کردن و نوارش رو می رسوندن خونه دست ‏من که تمرین کنم. منم مثل این بچه هایی که برای کنکور درس می خونن، خودم رو زندونی می کردم توی خونه و روی ‏این قطعه ها کار می کردم. برام خیلی مهم بود. می نشستم جلوی فیلمی که از کامکار گرفته بودن، سنتورم رو می ‏ذاشتم جلوم و هی تمرین می کردم، هی تمرین می کردم. بعد این موسیقی رو می ریختم توی آی پادم و می ذاشتم ‏توی گوشم و می رفتم می گرفتم می خوابیدم و تا صبح این قطعه ها توی گوشم پخش می شد. موقع گریم هم هدفون ‏توی گوش ام بود. یه مسئولیتی قبول کرده بودم و باید انجام اش می دادم. چون همه منتظر بودن ببینن انتخاب ‏مهرجویی از بین همه بازیگرای سینما، چی از آب درمیاد. فکر می کردم بعضی دوستان نشستن که مچ ام رو بگیرن و ‏خب این بهم انرژی مضاعفی می داد. ‏

  فکر می کردی سنتوری یه اتفاق توی کارنامه فیلمسازی ات باشه؟

  آره. البته الان که می بینم، دل ام می خواست بعضی صحنه هاش رو یه جور دیگه بازی می کردم. با این وجود تنها ‏فیلممه که از دوباره دیدن اش خسته نمی شم. دلیل اش بازی خوب من ام نیست. خوبی خود فیلمه. ‏

  نکته دیگه این که مهرجویی همون طور که خودش در گفت و گوهای سال های پیش اش گفته، گاهی وقت ها ‏به نفع شخصیتی که بازیگرش خارج از دنیای فیلم داره، متن فیلمنامه روتغییر می ده. عیب اش اینه که ‏بازیگری که شخصیت واقعی اش موقع بازی در فیلمی از مهرجویی فاش شده، دیگه تا مدت ها نمی تونه از ‏اون قالب دربیاد. اون نقش توی جون اش می شینه. نترسیدی که به عنوان یه بازیگر حرفه ای، این اتفاق ‏برات بیفته؟

  به هر حال امکان اش بود و امیدوارم این اتفاق برام نیفتاده باشه.‏

  چه جوری با نقش هات روبه رو میشی؟

  بیشتر با نقش ها و فیلم هام، حرفه ای و از طریق تکنیک برخورد می کنم. اگه قراره جایی از یه فیلمی اشک بریزم، به ‏جای این که به خاطرات ناگوارم فکر کنم و تحت تاثیر قرار بگیرم،یا ماهیچه های زیر چشم ها رو منقبض کنم یا به نور ‏خیره بشم، از یه ماده اشک آور استفاده می کنم و گریه رو بازی می کنم. اما توی سنتوری به نظرم حس و تکنیک رو با ‏هم تلفیق کردم. اما همون طور که گفتم، بار مسئولیتی که موقع بازی در یک فیلم مهرجویی روی دوش ام بود؛ باعث ‏شد که خیلی خیلی بیش تر از توانم سعی کنم. هیچ فرصتی رو هدر ندهم. خلاصه در جواب سوال ات باید بگم که اصلا ‏سعی نکردم که علی سنتوری را توی وجود خودم قبضه کنم. آخه ایده آل این نیست. من بلند پروازتر از این حرفام.‏
  ولی قبول کن که سنتوری، حداقل در این سال های اخیر، یه اتفاقه توی زندگی حرفه ای تو. بعد خلوص فیلم ‏های اول ات، تو از نقش ها و فیلم ها فاصله گرفتی و سعی کردی مثل یه حرفه ای باهاشون برخورد کنی. حالا ‏سنتوری یه بازگشته انگار به دوره ای که با نقش ها بی هیچ مانع و رادعی برخورد می کردی. آره؟

  همه بازیگران دنیا نقاط عطفی در کارنامه شون دارن. منتها فقط کسانی از میان ایشان بزرگ می شن که از نقاط عطف ‏به وجود آمده نهایت استفاده و تجربه را کسب کنن و تلاش کنن تا از این دست اتفاقات در عمر بازیگرشون بیشتر بیفته.‏ من به بازی بهتر در فیلم های بهتر از سنتوری محکومم ، اگه آرزو دارم که بزرگ بشم.‏

  ‏ وقتی همه چی تموم شد و پروسه بازی کردن در نقش علی سنتوری به پایان رسید، بعد از این همه تمرین، ‏شد که خودت عاشق سنتور بشی؟

  فکر نمی کنم که عاشق سنتور شده باشم، اما یقین دارم که سنتور نواخته شده در سنتوری با همه سنتور های شنیده ‏شده توی عمرم فرق داشت.‏

  پس چطور ادعا می کنی که همه این مدت علی سنتوری بودی؟ درک اش کردی؟ باهاش زندگی کردی؟

  من ادعا می کنم ، قضاوت با مردم... یا حق.‏

                               بهرام رادان





+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:16 توسط علی سنتوری |


سلام از امروز شروع کردم وعکسهایی ابتکاری از بهرام عزیز رو تو سایت می زارم

امیدوارم مورد قبول دوستداران بهرام قرار بگیره.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط علی سنتوری |


آخرین فیلم داریوش مهرجویی حکایت غریبی دارد ، فیلمی که بعد از دعواهای بسیار ، آنقدر از اکران باز ماند تا بالاخره روی پیاده روها اکران شد و دستفروشان شدند آپاراتچی هایش …

پس از این اکران بود که سیل نقدها بر سیبل مهرجویی و سنتوری اش جاری شد . نقدهایی متنوع که فیلم را از عرش تا فرش بالا و پایین می بردند ...santori

من اما هر دو را در این فیلم دیدم ، هم اوج و هم فرود . هم جسارتی مثال زدنی و گاه صحنه هایی تهوع آور که به طور مختصر و گذرا نگاهی به آن می اندازم .

داستان فیلم را اگر بخواهیم به طور ظاهری ببینیم داستان موزیسینی ست که بر اثر اعتیاد همه چیزش را از دست می دهد ، اما سینما و به طور کلی هنر و یا کلی تر بگویم ارائه ی هر گونه تفکری زمانی که با تنگنا و سانسور مواجه شود گاهاً به ورطه ی ابهام و حرف زدن با کنایه و صحبت در لایه های زیرین و یا ارائه ی سمبلیک می رود تا این سد را دور بزند ( یادم می آید که یکی از اساتید فلسفه می گفت به گمانم بعضی از کتابهای فلسفی را ارشاد چون از درک آن عاجز است مجوز می دهد ) اما در صورت موفقیت با مشکل دیگری مواجه می شود که همانا درک مخاطب از مقصود واقعی آن است که برای مخاطب عام با مطالعات اندک به طور حتم بسیار سخت خواهد بود به خصوص در کشور ما که از لحاظ سواد نظری و بصری متاسفانه در سطح پایینی قرار دارد .

سنتوری نیز خیلی از حرف هایش را با این شیوه می زند ؛ صحنه هایی زیادی را می توان مثال زد که البته برداشت ها هم از آنها زیاد بوده ؛ در ابتدا نام علی که با اصرار ارشاد از نام فیلم حذف شد ، عبایی که همواره بر تن ِ علی است ، خشونتی که در عروسی رخ می دهد ، تقدسی که علی نسبت به ساز دارد ، افتادن هنرمندان به ورطه ی اعتیاد ، مراسم عقد با حضور روحانی ِ عاقد ، ازدواجی که دو طرف پدر و مادری ندارند و یا به عللی غایبند ، حضور علی در خانه ی پدر و مادرش برای طلب ارث، حضور برادرش و درخواستی که علی عاجرانه برای قلم دارد ، دلایل اخراج علی از خانه ، آرامبخش هایی که علی از برادرش طلب می کند ، پسری که پدرش را مجبور به تزریق مواد توسط پدرش می کند ، صاحب خانه ی غول پیکر ی که علی را از خانه بیرون می کند ، لیموی گندیده ای که له می شود ، سازی که علی برای بی خانمان ها می زند و رقص و شادی آنها ، زاری ِ علی در زمان خماری و معتادانی که با او همدردی می کنند و در نهایت ترک اعتیاد و علی که خود را حبس می کند در گریز از دنیای خشن اطرافش .

شاید برداشت های زیادی بتوان از این موارد به گمان ِ من سمبلیک ارائه نمود که البته در مواردی بسیار از این ابهام دور شده و جسورانه حرفش را می زند …

به هر حال من خود را در قامت یک منتقد نمی بینم و تنها چیزهایی را که از فیلم می فهمم یا حتی نمی فهمم اینجا می نویسم تا شاید به دیگران کمکی کنم و یا بالعکس .

اما در لایه ی نمایان ِ سنتوری به دلیل ابهام کمتر ، صحبت بیشتر است و مسلما انتقاد هم بیشتر . که در اینجا هم من مواردی را ذکر می کنم …

ترکیب نامتجانس ِ ساز ِ سنتور با ترکیبی که در فیلم اکثرا استفاده می شود و بالاخص ترکیب ِ نامتجانس سنتور در عروسی . نمایش صحنه های عروسی که مشکل اکثر فیلمسازان ایرانی است که سنتوری هم شامل آن می شود ، صحنه های کنسرت علی سنتوری که این یکی متاسفانه بیشتر مرا به یاد شوهای لس آنجلسی انداخت ، ترسیم چهره ای هرزه ، ولنگار و بسیار بد از هنرمندان ، بازی تکراری و گاها اغراق آمیز گلشیفته فراهانی که امیدوارم این بازیگر توانا اسیر تکرار در نقش هایش نشود ، این تکرار به حدی بود که در صحنه یی که هانیه به رقیب علی شکایت از روزگار می کند احساس کردم مشغول تماشای فیلم ِ بوتیک هستم در صحنه ی روی پل هوایی ، ولی در آن سو بازی درخشان بهرام رادان در فیلم که به حق سیمرغ برایش به ارمفان آورده بود قابل ذکر است که به وضوح در فیلم احساس می شود . در کنار اینها فیلمبرداری رودست ِ فیلم که به نظر من بیشتر آزار دهنده بود تا لازم ، همراه با تدوینی که آن هم گاهی آزار می داد مخاطب را .

در پایان باید ذکر کنم که بنده به عنوان یک مخاطب عام در مورد این فیلم نظر دادم و نه یک منتقد حرفه ای سینما و از راهنمایی و نظرات دوستان نیز استفاده خواهم کرد …

برداشتی آزاد از سایت پارادکسhttp://hparadox.wordpress.com

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:26 توسط علی سنتوری |


بیوگرافی بهرام رادان:

نام : بهرام رادان
تاریخ تولد: 8 اردیبهشت 1358

مدرك: كارشناس مديريت بازرگاني

در سال 1378 در آموزشگاه هـيوا فيـلم بازيگري را آموخت.

در اولين حضور سينمايي تنها به واسطه چـهره اش شناخته شد: "شور عشق"

اما فيلم به فيلم به دانش سينمايي خود افـزود و توانست فوت و فن بازيگري را بياموزد تا اينكه در چهارمين نـقش آفـرينـي اش كاـنديد دريافت تنديس بهترين بازيـگر نـقـش اول در پـنـجـميــن جشن خانه سينما شد: "آواز قو"

دوسال بعد در بيست و دومــين جشـنواره فيلم فـجر سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نـقـش اول را تصاحب كرد: "شمعي در باد"

هنرپیشه -او را به جرات می توان یک استعداد تمام عیارو یک حادثه کم سابقه سینمای ایران دانست. اگر چه حضور اولش تنها به یک چهره و چشم آبی و زیبا محدود می شد ، اما رادان ثابت کرد که می تواند در حد و اندازه های یک ستاره بدرخشد . انتخابهای بعدی رادان در عمده موارد ، آگاهانه او را به مسیری درست هدایت کرد که امروز می تواند با افتخار آن تندیس زرشک زرین را برای شور عشق نادیده بگیرید. بهرام متولد 1358 و کارشناس مدیریت بازرگانی است ، او در سال 78 در آموزشگاه هیوا فیلم بازیگری را آموخت و همان سال برای بازی در شور عشق ساخته نادر مقدس انتخاب شد . داستان عاشقانه فیلم و چهره جذاب دو جوان اول کار یعنی رادان و ومهناز افشار فروش فیلم به زیبایی شکوفا شد و او امروز خود را به نمایش بگذارد. استعدادهای درونی رادان در هر فیلم در هر فیلم به زیبایی شکوفا شد و امروز ستاره ای است که مورد توجه هر کارگردانی قرار گرفته و تقریبا هر نقشی را در کارنامه اش بازی کرده. حضور بعدی او درآبی به کارگردانی حمید لبخنده باز می گردد که سال 79 ساخته شد و او در کنار سوپر استاری چون هدیه تهرانی به زور آزمایی می پرداخت. ساقی را در کنار یکتا ناصر بازی کرد که همان سال ساخته شد . اما چندان کار قابل توجهی نبود . سال 80 آواز قو از او به اکران در آمد که نقش مقابلش بر عهده ساره آرین بود. این فیلم ساخته سعید اسدی با فروش بسیار بالایی روبرو می شود و بازی رادان مورد توجه هئات داوران قرار می گیرد و او را کاندیدا دریافت جایزه نقش اول می کنند . از اینجا به بعد رادان می شود ستاره اول سینمای ایران که بالا طرفداران بیشماری مواجه بود. همان سال در تجربه فیلم کوتاه ابراهیم شیبانی با نام طلوع تاریک بازی می کند و اینگونه سال 80 را با موفقیت به پایان می رساند. محبوبیت رادان کارگردانان را متوجه او می سازد و همه به سویش هجوم می آورند.

سال 81 ،داریوش فرهنگ از او در رز زرد استفاده می کند که یک درام ترسناک نوجوان پسند بود. فیلم برداشتی ضعیف از اثر هالیوودی می دانم تابستان گذشته چه کردی ؟ که با استقبال مناسبی روبرو می شود. سپس در عطش ساخته محمد حسین فرح بخش بازی کرد که اثر چندان حرفه ای به شمار نمی رفت.بهروز افخمی در برگردان سینمایی یک اثر دشوار ادبی او را مورد ارزیابی قرار داده و این گونه فیلم عجیب گاو خونی ساخته می شود که رویکرد رادان به سینمای متفاوت و به دور از جنجال و جنبه های تجاری محسوب می شد.بازی در این نقش متفاوت به شدت مورد تحسین واقع می شود و رادان ثابت می کند که می تواند به عنوان بازیگر آثار هنری هم محسوب شود. سال 82 در سه کار درخشان به تم های بسیار متفاوت به عنوان بازی می کند که نشان از دقت انتخاب کارکترهای متفاوت داشت. ابتدا در ساخته درخشان بنی اعتماد با نام ننه گیلانه بازی می کند که از جمله بازی های اثر گذار و زیبای او به شمار می رود . او در این فیلم به نقش پسر فاطمه معتمد آریا که در بازگشت از جنگ دچار معلولیت جسمی شده و نامزدش تن به ازدواج ناخواسته داده است.رادان با نقش آفرینی خود در این قالب دشوار همه را انگشت به دهان می کند اما هیات داوران جشنواره بیست و سوم حضور او را نادیده می گیرند. سپس در اثر پر فروش شمعی در باد در کنار شهاب حسینی و حسام نواب صفوی به بازگویی مشکلات روز جوانان و مساله اعتیاد به قرص های توهم زا می پردازند . این دومین کار رادان با یک کارگردان خانم (پوران درخشنده )بود. سپس به تیم سربازهای جمعه مسعود کمیایی می پیوندد و در واقع به جای گلزار که از بازی در فیلم کنار کشید می آید، او در رستگاری در هشت و بیست دقیقه به کارگردانی الوند در سال 83 نقشی به شدت متفاوت را تجربه می کند و باز در کنار شهاب حسینی قرار می گیرد . ازدواج صورتی در نوروز 84 اکران می شود ،اما رویکردی منجر به شکست برای رادان در عرصه کمدی محسوب می شود. او بازی در ساخته آخر کمیایی با عنوان حکم را به پایان رسانده. مشغول بازی در تقاطع می باشد. بهرام رادان به خاطر بازی در شمعی در باد سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را تصاحب کرد.

در مورد او:

ا برادر به نام شهرام و یک خواهر به نام الهام و یک خواهر ناتنی به نام ژیلا دارد .

                radan

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:15 توسط علی سنتوری |


این وبلاگ رو تقدیم می کنم به کسی که بدون ادعا برای ارتقای هنر این مملکت زحمت می کشه


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Links

سایت اختصاصی بهرام رادان
برای سنتوری شاه فیلم سینما
bahramashegheosiyan
bahramradan25
bazel&bahram
نايت گالري
قالب هاي نايت اسکين


آمار وبلاگ
کاربران آنلاين:
بازديدها :


لوگوی دوستان
سنتوري شاه فيلم سينماي ايران
سينماي نو
 بانوي بزرگ ايران گلشيفته فراهاني
 بهرام رادان
 گلشيفته فراهاني شاهکار سينماي ايران
گلشيفته فراهاني ستاره ي سينماي ايران